شکاف در رأس قدرت آمریکا؛ سنا در برابر اختیار جنگی رئیسجمهور
دکتر فرزاد ادیبان دکترای حقوق بین الملل طی یادداشتی که برای هشدارنیوز ارسال نمود در این باره نوشت :
یک رأی و یک شکاف مزمن در قلب سیاست آمریکا
رأی اخیر سنای ایالات متحده برای پیشبرد طرح محدودسازی اختیارات جنگی رئیسجمهور در قبال ایران با نتیجه ۵۰ در برابر ۴۷، پس از هفت نوبت تلاش ناموفق، در ظاهر تنها یک حرکت آییننامهای و مقدماتی است؛ اما در عمق خود، نشانهای از باز شدن فصل تازهای در منازعه قدرت میان دو نهاد بنیادین حاکمیت آمریکاست. این رأی نه صرفاً بازتاب یک موضعگیری علیه سیاست خاص منطقهای، بلکه انعکاس دوباره رقابت ساختاری میان «اراده اجرایی متمرکز» و «کنترل تقنینی پراکنده» است؛ رقابتی که از آغاز شکلگیری جمهوری آمریکا در قرن هجدهم تاکنون، بارها بر سر موضوع جنگ و صلح به اوج رسیده است. واشنگتن امروز با بنبستی روبهروست که در آن امنیت ملی و مشروعیت قانونی دو قطب متضاد تصمیمسازی شدهاند؛ کاخ سفید تمایل دارد آزادی مانور خود را در شرایط تهدید حفظ کند، در حالی که کنگره در پی آن است تا تصمیمی به عظمت جنگ زیر چتر قانون و اجماع عمومی قرار گیرد. از این منظر، رأی اخیر بیش از آنکه محصول فشار افکار عمومی درباره ایران باشد، بیانگر بیاعتمادی فزاینده به تمرکز قدرت در قوه مجریه است؛ نشانهای از آنکه حتی در ساختار سیاسی آمریکا، مفهوم «امنیت ملی» دیگر نمیتواند بیقید از مسیر «نظارت ملی» عبور کند.
قانون اساسی و تداوم جدال تفسیری میان اصل اول و دوم
بطن این نزاع دیرپا در متن قانون اساسی ایالات متحده نهفته است؛ جایی که بند ۱۱ از بخش ۸ اصل اول، اختیار اعلام جنگ را آشکارا به کنگره واگذار میکند، اما در مقابل بخش ۲ از اصل دوم، رئیسجمهور را در مقام فرمانده کل قوا قرار داده و عملاً اختیار هدایت عملیات نظامی را در دست او گذاشته است. این دو بند، به ظاهر روشن، در اجرا بستر ابهامی دائمی ایجاد کردهاند: چه زمانی «آغاز عملیات نظامی» به معنای واقعی جنگ است؟ آیا تهدید پیشدستانه، حمله محدود یا پاسخ دفاعی مشمول مجوز کنگره میشود؟ تفسیرهای متضاد همین پرسشها سبب شده است هر بحران خارجی، بستر تازهای برای آزمون مرز اختیارات دو قوه باشد. از منظر تاریخی، پس از جنگ کره و سپس ویتنام، کنگره بارها کوشید با تصویب مصوبات محدودکننده از جمله قطعنامههای اختیارات جنگی، مسیر تصمیم فردی رئیسجمهور را مهار کند، اما رؤسایجمهور – از جانسون تا اوباما – با تکیه بر تفسیر موسع از اختیارات فرماندهی کل قوا این محدودیتها را خنثی ساختند. تنش امروز نیز ادامه همان بحث است: تعارض ماندگار میان «حق نظارت» و «اختیار عمل».
میراث ویتنام و منطق بازدارنده قانون اختیارات جنگی ۱۹۷۳
تصویب «قطعنامه اختیارات جنگی ۱۹۷۳» نتیجه مستقیم تلخترین تجربه نظامی قرن بیستم برای آمریکا بود: ویتنام. قانونگذاران در آن دوران، در واکنش به طولانی شدن جنگی که بدون اعلام رسمی از سوی کنگره آغاز و بدون نتیجه روشن پایان یافت، کوشیدند چارچوبی تازه برای پاسخگویی رئیسجمهور ایجاد کنند. بر اساس این قانون، رئیسجمهور موظف است ظرف ۴۸ ساعت پس از درگیر کردن نیروهای مسلح در هر وضعیت جنگی یا شرایط مشابه، گزارش رسمی به کنگره ارائه دهد. تداوم چنین وضعیتی بدون مجوز تقنینی تنها ۶۰ روز مجاز است و پس از آن، دولت مکلف است نیروها را خارج کند؛ با امکان تمدید ۳۰ روز برای خروج ایمن و سازمانیافته. این مقررات ظاهراً محدودکنندهاند، اما در عمل اغلب به مجوز انعطافپذیری موقت برای رئیسجمهور تبدیل شدهاند؛ زیرا مفاهیمی چون «اقدام دفاعی»، «تهدید فوری منافع آمریکا» یا «محدود بودن درگیری» چنان قابل تفسیرند که رؤسایجمهور توانستهاند بسیاری از عملیاتها را در چارچوب این بندها توجیه کنند. از بمباران لیبی در دهه ۱۹۸۰ تا حملات پهپادی در یمن، این قانون به جای قید مطلق، غالباً نقش سپر حقوقی مبهم را ایفا کرده است.
سیگنال سیاسی سنا: مهار بیاعتدالی تصمیمسازی، نه حذف زور نظامی
اهمیت رأی اخیر در این نکته نهفته است که سنا با این اقدام خواست تا پیام روشنی به کاخ سفید ارسال کند: تصمیم برای جنگ باید هزینه سیاسی بالاتری پیدا کند. این رأی در سطوح عملی، مانع فوری تصمیم نظامی نیست، اما در حوزه راهبردی، مانع روانی و سیاستی قدرتمند ایجاد میکند که رئیسجمهور را در گرداب نظارت، افکار عمومی و نهادهای تقنینی گرفتار میسازد. این تغییر به معنای عبور از عصر «تصمیم اضطراری یکنفره» به دوران «مشروعیت نهادی چندمرحلهای» است. آنچه رقم خورده، تمایل سنا برای بازتعریف توازن میان سرعت تصمیمگیری و عمق مشروعیت است. از این پس هر گونه عملیات یا اقدام نظامی گسترده، نه تنها باید در موازنه قدرت منطقهای توجیهپذیر باشد، بلکه باید در عرصه داخلی نیز بتواند از سد نظارت کنگره، رسانهها و افکار عمومی عبور کند. بهعبارت دیگر، گزینه نظامی حذف نمیشود اما از مسیر «فشار سیاسی دروننظام» دشوارتر میگردد؛ اتفاقی که تصمیمهای تهاجمی را از نظر هزینه سیاسی پرمخاطرهتر از گذشته میکند.
تغییر الگوی جنگ؛ از نبرد کلاسیک تا برخوردهای محدود و قابل کنترل
آنچه در افق میانمدت سیاست آمریکایی دیده میشود، نه پایان قابلیت جنگ، بلکه دگرگونی شکل آن است. تجربههای اخیر – از سوریه تا عراق و ایران – نشان دادهاند که عملیاتهای نقطهای، حملات پهپادی و اقدامات محدود در چارچوب «پاسخ دفاعی» بیش از جنگهای کلاسیک مورد استفاده قرار میگیرند. با توجه به محدودیت ۶۰ روزه و فشار کنگره بر تمدید عملیات، احتمال شکلگیری مخاصمههای کوتاه، مرحلهای و قابل انکار افزایش یافته است. این نوع درگیریها از منظر داخلی تحملپذیرترند، هزینه مالی کمتری دارند و میتوانند بدون اعلان رسمی جنگ ادامه یابند. در واقع، ساختار سیاسی آمریکا در حال انطباق با واقعیتی نو است: جنگهایی بینام، بینهایت محدود و مبتنی بر فناوری، که رئیسجمهور میتواند بدون گذر از فرآیند طولانی قانونگذاری، در بازه زمانی کوتاه آغازشان کند. رأی اخیر سنا به طور غیرمستقیم این روند را تایید میکند: ایجاد مانع برای جنگ بزرگ، اما باقی گذاشتن منفذی برای درگیری کوچک.
آینده منازعه؛ از نهادگرایی تا بحرانگرایی در تصمیم برای جنگ
چشمانداز این رأی را باید در سه سطح نگریست: حقوقی، سیاسی و راهبردی. از منظر حقوقی، اگر ایـن رویکرد در هر دو مجلس تکرار شود، به شکلگیری عرفی منجر خواهد شد که هر توسل به زور نیازمند تأیید تقنینی و بودجهای باشد؛ بدین معنا که حتی اگر قانون الزامآور تصویب نشود، فشار افکار عمومی کنگره را وادار خواهد کرد تا در هر مورد حضور نظامی، بررسی علنی ترتیب دهد. از منظر سیاسی، این رأی توازن داخلی را تغییر میدهد: سنا اکنون جایگاهی فعالتر در بحث امنیت ملی مییابد و موضوع جنگ از انحصار کاخ سفید خارج میشود. و در بعد راهبردی، آمریکا وارد عصری میشود که در آن «تصمیم برای جنگ» خود یک تصمیم راهبردی پرریسک است؛ نه فقط برای دشمن، بلکه برای سیستم سیاسی داخلی. همانطور که تاریخ نشان داده، در لحظه بحران زمان به سود رئیسجمهور حرکت میکند، اما هر قدمی برای آغاز جنگ، از این پس زیر نور شدیدتر نظارت نهادی برداشته خواهد شد.
واشنگتن در عصر جنگهای پرهزینه و مشروعیتمحور
رأی اخیر سنا را باید نشانه تغییر هندسه قدرت در واشنگتن دانست. دیگر دورهای که رئیسجمهور میتوانست با استناد به امنیت ملی و عنوان فرمانده کل قوا، جنگی تمامعیار را آغاز کند، سپری شده است. عصر جدید، عصر «تصمیمهای محدود با پیامدهای گسترده» است – تصمیمهایی که پیش از آنکه در میدان پیروز یا شکست بخورند، باید در صحنه سیاست داخلی از آزمون مشروعیت و اقناع عبور کنند. از این رو، آینده جنگ در سیاست خارجی آمریکا بیش از گذشته تابع منطق درونسیستمی واشنگتن خواهد بود: جنگی اگر رخ دهد، باید از منظر حقوقی موجه، از نظر سیاسی قابل دفاع و از نگاه افکار عمومی قابل تحمل باشد. این همه یعنی تغییر شکل جنگ، نه پایان آن؛ گذار از جنگهای کلاسیک به دوران مخاصمههای کنترلشده، لحظهای و پر از توجیه حقوقی ــ آیندهای که بیش از آنکه با صدای انفجار آغاز شود، با صدای رأی در صحن سنا رقم خواهد خورد.


























